تبليغاتX
مکثِ صدادار

مکثِ صدادار

چون پاهای لاک پشت/کوتاه، رد پا می کشد/پیوسته و سر به زیر

آینه

باید آینه ای خیالی بسازم  

از جانی که مختص دیوانگان باشد

 و من از  مرز تصویر چون اسطوره گان به در آیم

در میان اتاقکی روشن بنشینم و حقیقت آینه را تصویر کنم

و یا نه

در میان دستان دیگری نا باورانه قرار گیرم و دیگری را به خیال آینه بسپارم

میتوانم با دیگری  هم جان شوم و او را  همراه تصویرم در آینه زندانی کنم

و آنگاه که با حقیقت تصویر مواجه می شوم از میان جانش بگذرم و

خیالش را با خیالم در قاب آینه جای دهم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:35  توسط مانیا پاک پور  | 

اینجا سه داستان کوچیک دارم

یکیش مربوط به سال پیشه ،یکیش مربوط به شش ماه پیش و یکیشم مربوط به یه ماه پیشه

در واقع هر کدوم مثل یه دیوار بلندن  ،درست به بلندی پاهای زرافه

اما یه امایی هست ،این اما خیلی مرموزه و خیلی  هم پیچیده . باید بگم :

داستان اول بلند بود ،اما واژه ها ش کم بودن و بیشتر توش اتفاقات غیر منتظره داشت ،اتفاقاتی که ته نداشتند و نصفه کاره ول شدن هر چند برای اولین بار می خوندمشون و برام مثل دیدن یه دنیای کشف نشده بود ، باید اعتراف کنم خیلی شیرین بود خیلی.

داستان دوم ،از اولش پر از حادثه های گریه آور و اضطراب انگیز،دلتنگ کننده و حتی عاشقانه بود ،آنقدر درد و رنج با هم آمیخته شده بود که انگار چاشنی همدیگه شده بودن، اما یه تلخی بدی تو کلمات و واژه ها ش دیده می شد . بعضی جاهاش آنقدر کلمه تلخ و غم انگیز می شد که نمی شد تصورش کرد ،آدم سریع گریه اش می گرفت. نتیجه شم دست کشیدن از ادامه داستان شد .

داستان سوم ،خیلی آروم و کند پیش رفت . در واقع آنقدر کند ونامشخص که کل داستان فراموش می شد. اما یه ابهامی توش داشت که آدمو مشتاق به فهمیدنش می کرد،درست انگار از نا خودآگاه سوژه اش می یومد، خیلی مرموز و شک بر انگیز . گاهی وقتا داستان آنقدر دو پهلو می شد که نمی تونستی راستشو بفهمی ، تا حدی که باید از خودآگاه خودت کمک می گرفتی .داستان آخر آنقدر پیش رفت تا رسید به یه شک خیلی عجیب ،البته قابل پیش بینی بود ،ولی کلاُ همه باورهای قبلی  رو بهم زد . دست آخرم همه چی بی معنی شد .

اما حالا باید بگم که هیچ داستانی تو دستم نیست . یعنی نه اینکه نخوام چیزی بخونم نه، ولی چیزی نبوده که توجه مو جلب کنه . البته خیلی تو فکر پیدا کردن یه داستان تازم  که کاملا جذبم کنه . دوست دارم این داستانی که می خوام پیداش کنم نه آنقدر موضوش بی اهمیت باشه که زودی ازش بگذرم با وجود شیرینیش ، نه آنقدرالکی جذاب که عیبشو نبینم و بی خودی ادامش بدم، نه آنقدر نا مفهوم که گیجم کنه و سر کارم بگذاره .

من دنبالشم . چنین داستانی حتماُ برام نوشته شده و یه روز برام هدیه اش می یارن. همین طوره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:26  توسط مانیا پاک پور  | 

باید اکنون را سر از مهر بر دارم.

آنگونه که شبهای ممتدم از سربهای ته نشیتم زاده می گشتند.

باید سراسیمه تا سحرگاه مهتاب چشم بسته، آسمان را  رد شوم و برای بوسیدن زخمهای تازه ام در میان اشکهای دیروز ،سنگ بچینم.

فراموشی هوشیار عاقلی از برزخ نا خود آگاهم ،آینه در دستانم نشانده و آن دیگری خمیازه وار فریبنده ام می داند .

اکنون ناز پروردگیم مبهوت است و انگشتان دستها، آروزهای ننوشته را، بی شمارش حلقه های رشد ،رج میزند.

حال چتر آسمان پهن است و عروسکم خویش را در آغوش گرفته.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 21:58  توسط مانیا پاک پور  | 

 

ای کلاه بی سر،با گشادگی و احترام،دستانت را همراه چشمها ،روبرویم چون شاعران ،زیرکانه رو کن.

کلاهت را پر از آب کن وبا مهارت ،دیدگان را بشوی

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 13:3  توسط مانیا پاک پور  | 

هم صحبتی با بی هوشترین هم مرز نفس

می خواهی باز هم ،نفس کشیدن را  ازمیان ِ حرکات انگشتانم بخوانی و دوباره رو خوانی کنی ؟

گم گشتن ات  مثل شبحی نابهنگام، با ضربه های کلید های سیاه ِ پیانو ،کوک شده اند.

تو غریده ای در خلسه ای از ایستایی دیدگان.

میل ِیکباره ی هوس انگیز ِ عطشت ،هرز گاهی تکانی کوتاه دارد.

بینابین ِ باران ،سنگریزه ها  شیفتگی می سازند و تو زندگی را از سر می گیری...

زندگی را از سر می گیری..........

دو لایه از پلکهای ضخیم ِ زمستانی ، لایه ی آخر را تارتر کرده اند و تو باز زیرکانه خمیده ای از میان ِ رگبرگهای تازه شکفته ی خطوط.

تاریکی ، سینه ات را عریان تر می کند و من از نزدیکترین روزن ، تو را مخفیانه می نگرم.

چه کامی نصیبم شده بی آنکه بخواهم زندگی را دوباره از سر گیرم.

تاریکی ،محسورت می کند و تو مشتاقانه هم سایه اش شده ای .

خود را بی اختیار ، به بی راهه ها سپرده ای و صدایت را بلعیده ای.

من تو را ،ناشیانه  زیر ِ نظر دارم و تو در مستی ، همه را رهگذرانی بی نظر می دانی .

یک دهه ی دیگر هم خواهد گذشت و نفسهایت تکرار می شوند.

گهگاه ثابتند و گهگاه شروع به نوازیدن می کنند.

شاید ابرهایم ،کوچک تر از فاش شدن نور سفید رنگ ات باشند و ناباوری،زمین را گودالی به پهنای تاریکی ات می بیند.

من در نهایت هوشیاری ام و بارزانه می گویم که تو انگشتانم را لمس کرده ای،سینه ام را چند تکه و چشمانم را میان ِ افکارم در آسمان رها ساخته ای .

تو گیج و مبهوتی  ومن را چون  کود کان نوباوه ،از کشیدن خطوط دور می سازی .

بوییدن باران را از من دزدیده ای وشبم را از آفرینشم کسر کردی و با تمامی خبطت ،خود را به سادگی می زنی .

من صادقانه نوازشت می کنم ،در آغوشت می گیرم  وسرت بر گرمی ِ سینه ام می فشارم .

با تمامی فریبت ،امیدوارانه زندگی را از سر می گیری ،کفشها را به پا کرده و با سرعت هر چه تمام تر همه را سپری می کنی .

 بی آنکه بدانی من تورا در تاریکی ،در میان انگشتانم رنگینت کردم و باز چون دیوانگان این کار را ادامه می دهم
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 23:58  توسط مانیا پاک پور  | 

نقاهت امیدوارانه

گرما،دیگر پیغام متهورانه ای  ندارد.

تابستان تمام است.

داغی بی قافیه،شمه ای با طعم هنرمندانه ام طلب می کند .

بسپارمش به خاکستریهای عناصر رنگینم؟

همچنان چرخها را با چهارپدال ،سر سختانه  می زنم و یک در میان چشمهایم را به جای خاکستریهای نایاب رنده می کنم.

این رنگینی سه روز و نصفی چرخیده.

تراکم انباشته های خشک و تر ،بال بال می زنند وسبکسری سر نوشت،مهره های گردن ِمیله ی گوشت آلودی را ملامت می کنند.

گلو باریک تر از خطوط ِ خیس ،ترک بر داشته .

لبخند منصفانه ،ارزانی باریدنهای پاییز خواهد شد وپیش بینی کسوف و خسوف، آسمان را با سنگینی کلمات رنگین می کند.

کودکان ،کیش و ماتم کرده اند و کودکی ،از پشت ِ مفصلهای باد کرده،تیر می کشد.

قهقهه سر می دهد و ساده لوحانه جویدن را طلب می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:49  توسط مانیا پاک پور  | 

نمایش جدید

دو سه باری ،حریصانه جسوری  را سر مشق سرد کامی تهمت زده ام کردم.

به خیال اینکه باز مثل ماهی های تشنه نفس خواهم کشید.

هوا را در میان نور مرئی  ِ اندک زمانی  خوشایند ، ملتمسانه سر کشیدم .

باورت می شود پوسته ورآمده ی کهکشانی را به این سادگی ببینی؟

حتمآ باورت می شود.

اکنون این دو سه بار بوی تعفن گرفته اند . و دو زانو  و دو سر ،کج خلقانه سلامی کردند.

با این همه دو روز بعد ،هنوز آفتاب خمیازه می کشد.

زانوها ،پدالها را چسبیده اند و اصطحکاک ،با ته وجودش سوت آخر کشیده .

این نشخوار ،گوساله ها را متحیر کرده. حتمآ باورت می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:39  توسط مانیا پاک پور  | 

انتقال وضعیت

اتاقکم چند کوچه ای پایین تر ،تغییر ماهیت داده .

درگاهیش پهن تر شده و ارتفاعش بیست متر ترقی کرده.

عجب فرصت چشمگیری نصیبم شده؟!!!!

نه خرناسها چه چه می زنند و نه کلاغها ،برایم اپرا می خوانند.

آسمان وسعتش ،از پشت ِپرده ی آب رفته ی اتاق ،بیشتر به نظر می رسد وکسری پارچه سهمش را به ستاره ها بخشیده .

بخشندگی ِ بی حساب و کتاب، یک استاد ویک دوست و یکی از اقوام را ،با نهایت ناباوری درو می کند.

تلاشش بی نظیر است و مشامش به تیزی ناباوری خیس رگبار .

باورت می شود؟!!!!

کاملآ سرِ پا هستی که بع بع ِاین بره ها بشنوی؟

کس دیگری در اتاقت هست که به سرعت ،پیش فرض احتمالات نا ملموس را برایت ترجمه کند؟

حتی نیازت از کسری چند غریق نجات ماهر سر ریز کرده و دریا را پر از شنهای مکنده می بینی؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 7:36  توسط مانیا پاک پور  | 

با نهایت ناباوری

تصور می کردم که دیگر مرده باشی .

شبها سرت را زیر ملافه ای به پهنای زمین می کردی

چشهایت را با رنگ می پوشاندی و دستهایت را در پشت ، حلقه می کردی.

تصور می کردم هاله ای گردیده ای با کمترین موج و بارشی بی بوی خاک.

باور کرده بودم که خمیازهای بی مصرفی و کلاغی بی مقدار .

شهامتت برای نمایش سایه ات  ، چند ساعتی عقب مانده و حضورت خاک خورده.

با جسارت می گویم که ساده لوحی کوته اندامم و مخچه ام چند سلولی کسر آورده  .

عمیقا مست و مبهوت بودم .

به طور قطع ، جزء و کل ات ، در حال و هوای خستگی بوده  و

لق لق آستینت از دو سه روزی  قبل تر  خبر می دهد.

من مست و منگول بودم  ومرده ات می پنداشتم .

اگر برندگی  بساط  عامیانه ها ، خونینم نمی کرد ،باز تو را مرده می پنداشتم و

جلبرگ ها یت را  از پیچش آب  جدا نمی کردم .

گویی پیر ماندهای در چندین دوره از سکوت و یکباره از تراکم نا برابری ،فوران می کنی.

سرخی و شاید به رنگ چشم های داغ با نهایت  گر گرفتگی .

و من از گیجی میان  زمین و هوا دست و پا می زنم .

پاهایم  در حیات خلوت پشت آشپز خانه  است و صورت گر گرفته ی مقروضم  روبروی دیدگان صبوری بخشنده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:48  توسط مانیا پاک پور  | 

اول شب

آخرین ساعت های مانده ی امشب با نور آبی مرئی٬ همه یکباره منجمد شده و یخ بسته اند

شبیه هرم یخ بسته ی سه گوش ٬ با تیزی گوشه هایی از چنگک زنگوله دار

آخرین گوشه ی دیوار اجاره شده ی سر راهی

با آخرین و خرده پاترین افکار خرد شده ی دسته دوم٬همه پشت به پشت هم صف کشیده اند

راه حل بی حساب و کتابی با معماهای منسوخ شده ٬دماغ مالیده ی فرشند.

هندوانه سرخ هوس می کنم ٬ما بین راه پیمایی قله ی ترک برداشته ی قاچ قاچ

عجب هوس نو پایی دارم!!!

میلم سر ریز کرده٬ جورابم را چاق چله می کند. سنگینی بادکرده ی پاها ٬گونه را پایین میکشد

مثل پریدن دکمه ی شلوار ما قبل عروسی

دو نفر جدا افتاده اند٬ بی پذیرایی

و در آخر٬صورت حساب میز بقلی٬روی صورت حساب سفارش نداده ام٬آجر آجر بالا می رود

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:58  توسط مانیا پاک پور  |