تبليغاتX
مکثِ صدادار

مکثِ صدادار

چون پاهای لاک پشت/کوتاه، رد پا می کشد/پیوسته و سر به زیر

آخرین ساعت های مانده ی امشب با نور آبی مرئی٬ همه یکباره منجمد شده و یخ بسته اند

شبیه هرم یخ بسته ی سه گوش ٬ با تیزی گوشه هایی از چنگک زنگوله دار

آخرین گوشه ی دیوار اجاره شده ی سر راهی

با آخرین و خرده پاترین افکار خرد شده ی دسته دوم٬همه پشت به پشت هم صف کشیده اند

راه حل بی حساب و کتابی با معماهای منسوخ شده ٬دماغ مالیده ی فرشند.

هندوانه سرخ هوس می کنم ٬ما بین راه پیمایی قله ی ترک برداشته ی قاچ قاچ

عجب هوس نو پایی دارم!!!

میلم سر ریز کرده٬ جورابم را چاق چله می کند. سنگینی بادکرده ی پاها ٬گونه را پایین میکشد

مثل پریدن دکمه ی شلوار ما قبل عروسی

دو نفر جدا افتاده اند٬ بی پذیرایی

و در آخر٬صورت حساب میز بقلی٬روی صورت حساب سفارش نداده ام٬آجر آجر بالا می رود

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:58  توسط مانیا پاک پور  | 

بلا نسبت همه چیز داران و سرمایه داران همه کس دار٬ثانیه های عقربه ساعت افتاده در تاریکی اتاق

نشیمن  ٬تک وتنها٬قدم به قدم٬ در سکوت تمرکز واری٬مست و منگول جلو می روند.

و از پشت هوای بلا تکلیفی ٬با سرعت هلشان می دهد.

هوس بر گشتن با شیطنت موزیانه زمان خام٬قلقلک میدهد کف پای عقربه ی هیچ چیز ندانسته ی

توهم پرداز لاغر اندام را.

زیر گوشی ها٬گوله های کوچکی روی بالا خانه شان ساخته اند و زمان قیمتش ٬مفت و مجانی٬حراج آخر

 فصل خوبی خورده.

صفحه ی ساعت ٬تمیز و پاک و یک دست است و عقربه به تنهایی شنای غورباقه می رود.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:34  توسط مانیا پاک پور  | 

طلبش بار آورده دیگر

دلش لک زده برای عشق پر بوسه ی بی معصیت

هزیان نمی خواهد٬ با باقی مانده ی مشام اثبات نشده

چشمانی حاضر آماده تر  و پر رنگ تر٬ از ته سینی مسی با لبه های کنگره دار سو سو می زنند

هنوز رنگ و رویی دارند و انگشتانی برای لمس

دوران نقاهت در حال گذر است با بر گشت سایه های ماه

و راز تلفیق شده ی عناصر مشتاقانه٬موضع عاشقانه می خواهد

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:50  توسط مانیا پاک پور  | 

هیچ چیز کهنه نمی شود٬حتی دندان عقل فرو رفته در لثه ی فک بالایی

مثل روز اول است٬بالشتک خوابیده بر تختخواب راه راه اتاق پشتی

هیچ تغییری نکرده٬تعداد پشه های حیات خلوت خانه ی زیر همکف

چیزی کم و زیاد نشده٬حتی آرزوهای دستمال پیچ٬لای پلاسیده ی توهمات امکان پذیر

روند رشدی ندارد٬اسکناسهای پنچر شده ی باز نشستگی پر از تعطیلات

فوران نمیکند٬عشق مالامال از عطش آذوقه شده ی آتش فشان خواهش

بساطی پهن نکرده اند٬گیج و بی هوشان افتاده در پر رنگی ذائقه

همه چیز عادی می گذرد ٬ با اصطحکاک مالیده بر هم راستایی دلایل................

چشمک نمیزند؟!!! آتش درون چخماخ مروارید نشان کنار ساحل

شیطنت نمی ورزد؟!!!! هوس زیکزاک دوز دو لایه ی زمستانی

سایه نمی شود؟!!!! آن گوشه ی خمیده ی آویزان چنار

بوران نمی کند؟!!! دواری حال و هوای نابغه های افسار گسیخته

خیره نمی شود؟ خیز نمی گیرد؟ فاش نمی گردد ؟ رو در رو نمی شود؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 7:25  توسط مانیا پاک پور  | 

پخش می گردد. سایه٬ باد می خورد.لبانش آویزان است.اصرارش تکرار می شود.

جانش پلاسیده است.عضلاتش بی رمق آویزانند.کف می کند. کفش می پوشد.نا مه می نویسد

یاوه می گوید.جمع می بندد.کسر می کند.وسواس می سازد. اعتماد می شورد.

شمشیر غلاف می کند.صبر می خواباند.ثانیه تیک می زند.سال انبار می کند.تنگ می گردد.

طمع می سازد.هوس خواب می بیند.آغوش میدزد.شانس لای کاغذ می گذارد.آرزو پنهان کرده.

فلسفه چمدان می کند.شعر قنداق پیچ کرده.سفسته می بافد.ترس کم می آورد.زرد می کردد.

فین می کند.جا باز می کند.صندلی می چیند.و چشم می بندد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 21:55  توسط مانیا پاک پور  | 

همی سرمای من٬گرگی تب آلود است.

سری پف کرده دارد.

سینه ام قل قل کنان٬ پی در پی است و خانه ام پستوی حجم آلود پی گرد جسوران٬ می فشارد

کمپرسهای هوای یک نفس را باز.

سه ماهی ٬مانده تا تبعید

زمان و باد می سوزند

تراکم می شود باران

تلی٬ته مانده ی دوران تاریک است

فشرده٬کوچک و یک دست

زبانی لق لق و فرتوت دارد او

خیالی مست و چرت آلود

کماکان بند شلوار  است و عریانم نمی خواهد

کلاهی کنگره دار است و شک انگیز

چو مغزی پخته و چرب و ملچ آلود

لبانش خیس و آویزان ٬زبان را لقمه ای حاضر می یا بد٬در این ناچاری قحطی

و این تبعید مکرش نیست

سه ماهی مانده و شلاق عریان است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:10  توسط مانیا پاک پور  | 

بره ها ٬هراسان٬بع بع کنان کوچانند.ملامت٬ملالی ندارد.سنگینی چادرها٬افاقه نمیکند.

رگبار٬خونین بار٬التماس می کند خشکی زمین را. واین مستی٬عاقلان را راهی برهوت کرده٬

پنهان وبی تلنگر

ریشه ها داد می زنند و کدها٬چند خار سگک دارند و این زمین شخم زده٬تخم کفتر درو می کند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:17  توسط مانیا پاک پور  | 

سر در گم است٬عطشش را صابون زده ومیلش را با تلخیص بلعیده ٬حیاتش را فرجه گرفته وخوا هشش را چندین بار پریشان کرده

این ثانیه ٬تراکم می پذیرد و خاموش نمیشود٬تکرار ایستایش نکرده

مستقیم و بی واسطه٬داده ها را حریصانه می کشاند بر سکوی باران

نشانه ها شکافش می دهند و زبان تحلیلش نمی کند

این ادراک است که مصداق حضور عطش شده وساحرانه ریشه اش را شفاف می کند

ژرف است و متنش باز خوانی نشده٬دیدگانی مشهود شاهد غیبتش بودند

و ارجاع انعکاس٬زمان را شقه می کند٬تام و بسیط و بی انکار

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:20  توسط مانیا پاک پور  | 

اکنون نشسته است٬

سرش خروار خروار ٬خامه مکیده

سینه اش سردر گمی میکشاند تا لب چانه اش

چند نفر بی دست و پا ٬ کوتاه ٬خم میشوند

آنچنان که تا خورده٬ زیرو رو شده ٬چکیده شان باقی است

چرب و سفت و پر مایه

پا روی پا می گذارند

و او یک راست خیره ی چارچوب بی پنجره ٬ته سوراخی را می جورد

و مخچه اش معیوب بوران سختی است٬  شیشه عینکش باد کرده٬

بند بند انگشتانش٬ سفید مادر زاد بی سکسکه اند٬هیچ خبطی نمی کنند

هرز گاهی باد موزیانه هو هو می کند ٬ اکنون زمان جنجالی به پا کرده

و جان دومش جولان می خواهد ٬حی وحاضر است ٬خیس وآبدیده٬ رسیده و بالغ٬مسکوت و پر ترفند

مشامش لق لق می زند و اکنون باید عصای زنگداری اجاره کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:6  توسط مانیا پاک پور  | 

بازی سبز رنگی ٬خمیده پا ٬لاوه ها را سوزن می زند

والایی٬در قله ی هاله ها ٬دور دورش را حصار پوشانده و خود را اسیر بی چشمی می کند

زیر کفش هایش ٬ مردمک ها مبهوت پلک می بندند و من آدمکی گنگ٬خس خس نایابی را ناشییانه رد می شوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:10  توسط مانیا پاک پور  |