می خواهی باز هم ،نفس کشیدن را ازمیان ِ حرکات انگشتانم بخوانی و دوباره رو خوانی کنی ؟
گم گشتن ات مثل شبحی نابهنگام، با ضربه های کلید های سیاه ِ پیانو ،کوک شده اند.
تو غریده ای در خلسه ای از ایستایی دیدگان.
میل ِیکباره ی هوس انگیز ِ عطشت ،هرز گاهی تکانی کوتاه دارد.
بینابین ِ باران ،سنگریزه ها شیفتگی می سازند و تو زندگی را از سر می گیری...
زندگی را از سر می گیری..........
دو لایه از پلکهای ضخیم ِ زمستانی ، لایه ی آخر را تارتر کرده اند و تو باز زیرکانه خمیده ای از میان ِ رگبرگهای تازه شکفته ی خطوط.
تاریکی ، سینه ات را عریان تر می کند و من از نزدیکترین روزن ، تو را مخفیانه می نگرم.
چه کامی نصیبم شده بی آنکه بخواهم زندگی را دوباره از سر گیرم.
تاریکی ،محسورت می کند و تو مشتاقانه هم سایه اش شده ای .
خود را بی اختیار ، به بی راهه ها سپرده ای و صدایت را بلعیده ای.
من تو را ،ناشیانه زیر ِ نظر دارم و تو در مستی ، همه را رهگذرانی بی نظر می دانی .
یک دهه ی دیگر هم خواهد گذشت و نفسهایت تکرار می شوند.
گهگاه ثابتند و گهگاه شروع به نوازیدن می کنند.
شاید ابرهایم ،کوچک تر از فاش شدن نور سفید رنگ ات باشند و ناباوری،زمین را گودالی به پهنای تاریکی ات می بیند.
من در نهایت هوشیاری ام و بارزانه می گویم که تو انگشتانم را لمس کرده ای،سینه ام را چند تکه و چشمانم را میان ِ افکارم در آسمان رها ساخته ای .
تو گیج و مبهوتی ومن را چون کود کان نوباوه ،از کشیدن خطوط دور می سازی .
بوییدن باران را از من دزدیده ای وشبم را از آفرینشم کسر کردی و با تمامی خبطت ،خود را به سادگی می زنی .
من صادقانه نوازشت می کنم ،در آغوشت می گیرم وسرت بر گرمی ِ سینه ام می فشارم .
با تمامی فریبت ،امیدوارانه زندگی را از سر می گیری ،کفشها را به پا کرده و با سرعت هر چه تمام تر همه را سپری می کنی .
بی آنکه بدانی من تورا در تاریکی ،در میان انگشتانم رنگینت کردم و باز چون دیوانگان این کار را ادامه می دهم